شاه راه آزادي – از داوود
داوود: اين داووده كه داره تو خيابونا ميچرخه. داوود منم, من كه دلم از دست زمين و آسمون پُره. من كه سردمه ولي جونم آتيشدونِ درده. من كه نميدونم كجا دارم ميرم, ولي دارم ميرم. من كه ناسلامتي دانشجوي اين مملكتم ولي تنها چيزي كه دنبالش نيستم دانشه. سوزِ سرماي ديماه, مثِ سوزن مدام فرو ميره تو صورتم. دلم واسه پيشنهاداي داغِ علي تنگ شده. از يه چاي قندپهلو شروع ميكرد و ميرفت تا كاپوچينو. همين خيابونو هزار دفعه با هم متر كرديم. مي نيمم هفتصد دفعه اش سعيدم بود. دارم خنده هاشو فراموش مي كنم. كجاس كه بياد و مخمونو با فلسفه بافيهاي هميشگيش بخوره؟ اَه... چرا اينجوري شدم من؟ دلم داره مث سيرو سركه ميجوشه. نميتونم همينجوري بي خيال تو خيابونا چرخ بخورم و رفقام تو اون بندِ لعنتيِ 209 كابل بخورن. ميگن اگه مهدي رو ببيني نميشناسي. سعيد صورتش پرزخمه. علي خونريزي كرده. ياسر 15 كيلو كم كرده. بچه ها زير تيغن... اي لعنت به اين روزگارِ تلخ! لعنت! آره... ايني كه مي بينيد داووده كه داره تو خيابونا ميچرخه. داوود منم كه در به در دنبالِ پاسخ سئوالامم. ميرم سراغ شهرام, شهرام از بچه هاي دانشكده مديريته. رفيق مشتركمونه. ميخوام سئوالو بذارم جلوش! آقا چي كار كنيم واسه اين بچه ها؟ دانشجوي زنداني اي كه بايد آزاد گردد, آخه چگونه آزاد گردد؟!
شهرام: از من مي پرسي؟ هه.. چي بگم والا!... اين سئؤالو خيلي جواب دادم. ولي هر بار كه جواب دادم, پشت بندش يكي ديگه رو هم گرفتن. چه ميشه كرد؟ زوره ديگه زور! ... ميگيرن, ميزنن, ميترسونن. تا چش به هم بذاري! مي بيني كه سر نداري!..بدت نياد داوود جان, ولي فعلا درگيرم. بيا بشين!... بشين يه لقمه شامه دور هم مي زنيم.
داوود: نمي شينم! اينو به شهرام كه نشسته نميگم. ولي نمي شينم! چرا بشينم؟ مگه نگفتيم ما ايستاده ايم. پس چي شد؟ حالا كه زنجير به دست همكلاسيهامون زدن و پابندشون كردن بشينيم؟ تو راه حرفهايي كه تو گلوم گير كرده بود ولي به شهرام نگفتمو با خودم مرور مي كنم. آخه مرد حسابي كِي تو به اين سئوال جواب دادي؟ اونايي كه تو ميگفتي جواب نبود, فرار بود. ميگي زوره. خوب زوره كه زوره! من زير بار زور نميرم. اونهمه فرياد نزدم دانشجو ميميرد ذلت نمي پذيرد كه حالا با سكوتم, ذلتِ زورو بپذيرم. اهل نشستن نيستم شهرام. اهل نشستن نيستم. بذار داوود بره. بذار بره بازم بچرخه و بچرخه تا برسه به ناصر كه تو كيوسك روزنامه فروشيِ باباش وايستاده و پشت پيشخون داره جزوه ي ديفرانسيل مرور مي كنه. ناصر! چيكار كردي؟ بجايي رسيدي يا نه؟
ناصر: اِ تويي داوود؟ بيا تو!.. بيا تو بابا بيرون سرده!... آقا من با بچه ها هم صحبت كردم. بنظرم بهترين كار اينه كه يه بار ديگه شانسو امتحان كنيم. من فكر مي كنم النهايه اين جواب داشته باشه. يه نامه تنظيم كرديم بفرستيم واسه كميسيون قضايي مجلس! همونجا باهاشون اتمام حجت مي كنيم....
داوود:واينميستم... از تو كيوسك ميزنم بيرون و تند مي كنم به سمت خيابون. هرچي ناصر داد ميزنه, جوابشو نميدم. حرفاش مث مته رفت تو مُخم. بچه ها رو دارن تو اوين به صُلابه مي كشن بعد اين ميگه نامه بنويسيم. نامه ي چي؟ نامه به كي؟ اينا همه دستشون تو دستِ همه. همه سرو ته يه كرباسن. كدوم مالباخته به دزد شكايت ميبره؟ كدوم قرباني واسه جلادش نامه مي نويسه؟ اونايي كه تو مجلس نشستن تا ديروز پلاك كليددارِ 209 بودن. خودشون اين كاره ان. از خداشونه براشون نامه بنويسيم تا تو دايره اي كه پرگارش دستِ قيم ملته, ما رو سر بدوونن. هرچي ناصر داد ميزنه, جوابشو نميدم. ميرم تو شلوغي ماشينا و ازدحام خيابون گم ميشم. تا به خودم ميام مي بينم جلوي خونه مهرداداينام. زنگ ميزنم.
مهرداد: بله؟!
داوود: مهرداد!
مهرداد: شما!
داوود: داوودم!
مهرداد: اِ؟!.... منم مهردادم!
داوود: اذيت نكن بابا, درو واكن هوا سرده!
مهرداد: اوووه... بازم كه توپت پره.. بيا تو!
داوود: پله ها رو دو تا يكي مي كنم ميرم بالا. مهرداد پيشاپيش دستمو خونده. هنوز حرفم تموم نشده, راه حلشو ميكوبه روي ميز!
مهرداد: ببين! بعد از تمام اين قضايا يه چيز اين وسط روشن شده, اونم اينه كه پا پس بكشي كلات پس معركه اس. درجا نميشه زد. جنبش دانشجويي در لحظه يا داره جلو ميره يا عقب نشسته. پس ما هم اگه ميخوايم به عقب نشيني و اين حرفا نيافتيم. خوب بايد بريم جلوديگه .........!
داوود: داستانِ شهرام و ناصرو واسه مهرداد تعريف مي كنم. مثل من بهم نمي ريزه ولي حرفشو ميزنه.
مهرداد: بگو بريزيد دور اون حرفا رو. يكي دنبال توجيه بي عملي خودشه, اون يكي هم پاك قافيه رو باخته. نه آقا جون ما كوتاه نميايم. آخه ما بيانيه صادر كرديم, مگه نكرديم؟ اتمام حجت كرديم. هشدار داديم. مگه خودمون نگفتيم كه دانشگاه زنده اس؟ مگه نگفتيم تا آخرش وايستاديم؟ بابا بچه ها زير ضربن! فردا ميخوايم چطور تو صورتشون نگاه كنيم؟
داوود: راه حلت چيه ؟
مهرداد: برنامه تجمع داريم. ميخوايم با خانواده هاي بچه ها, جمع شيم جلوي اوين. تجربه, شب يلدا تجربه خوبي بود. ميخوايم تكرارش كنيم! اين راهو تا آخرش ميريم. خسته بشو هم نيستيم. اين بار نشد يه بار ديگه, بار بعد نشد, يه بار ديگه! « به راه باديه رفتن, به از نشستنِ باطل كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم!»
داوود: از درِ آپارتمان مهرداد كه ميزنم بيرون, مي بينم داره برف مياد. سوز سرما بفهمي نفهمي فروكش كرده. خيابون خيسه و ماشينها با شيشه هاي بخار گرفته در حال عبورن. ميندازم تو پياده رو و سرمو ميگيرم سمت آسمون. صورتم پر ميشه از دونه هاي درشت و آبدارِ برف! حرفاي مهرداد, به دلم نشست ولي مجابم نكرد! منظورش از اون شعري كه آخرش خوند چي بود؟ نشستنِ باطلو فهميدم, ولي چرا رفتن به راه باديه؟ مگه جنگلو ازم گرفتن كه سر به بيابون وباديه بذارم؟ چرا بي سمت و سو؟ از چرخيدن رومحيط دايره ها خسته شدم. دنبال راهي ام كه فلش باشه. تا وقتي دستِ من خاليه و استبداد بر خرِ مراد سواره! وضعيت همينه! مي گيره و مي بنده و شلاق كش مي كنه. آخه رفقاي ما نه اولين زندانياي اين حاكميتن, نه آخرين زندانياش....
خيابون خلوت و خاموشه. دونه هاي برف, يكريز و يكنفس مي بارن و ميريزن رو سرِ شهر! اين داووده كه داره خيابونهاي تاريكو پشت سر ميذاره. داوود منم, من كه پُرسان, پُرسان در جستجوي شاهراه آزادي ام!