تبليغاتX
تا آزادي پلي تكنيكي ها... پژواك دانشجو - تريبون آزاد

 

دفتر خاطرات من يك جورايي دفتر خاطرات دانشگاه پل تكنيكه, آخه اون چيزهايي كه من توي دفترم مي نويسم, همش سر گذشت روزهاي پر حادثه پل تكنيكه. بذاريد يك صفحه اش رو براتون بخونم, نظرتون راجع به اون روز چهارشنبه چيه؟

همين چهارشنبه گذشته رو ميگم شايد تو خبرها ازش خونده باشيد, اما انعكاسش تو دفتر خاطرات من همچين بفهمي نه فهمي متفاوت هست.

بذاريد از روي خود دفتر براتون بخونم:

امروز بسيجيها از صبح تريبون آزاد گذاشته بودن, البته تريبون آزاد چه عرض كنم, بيشتر مراسم نوحه خوني بود. 40-50 نفر دور هم جمع شده بودن و آه و ناله مي كردن.

به قول يكي از بچه ها فضا حسابي احمدي نژادي شده بود, تكليف ما پل تكنيكي ها با احمدي نژاد هم كه روشنه. احمدي نژاد جن و ما هم بسم الله.

خلاصه, نمي شد واستاد و نگاه كرد, پل تكنيك حرمت داره, با چند تن از بچه ها جمع شديم و زديم تو تيپشون. واقعا جاتون خالي بود.

اين ترسوها فقط بلدن داد و بيداد كنن, دوتا تشر كه بهشون اومديم, همه مست ها رو كيسه كردن و رفتن بساطشون رو توي چادر پهن كردن. يكي از آخوندهاي دانشگاه رو هم صدا كردن كه توي چادر براشون نوحه بخونه.

يك چند ساعت بعد از اون داستان يك دفعه ديدم يك چند از كلاغ سياه هاي بسيجي شروع كردن به كردن تبليغات انجمن از روي تابلوهاي دانشگاه.

بچه ها رفتن جلو شروع كردن به اعتراض.

مأمورهاي حراست و انتظامات وقتي صحنه رو اينطوري ديدن, با يك لشكر از بسيجيها ريختن وسط و به شيوه..... شروع كردن به كندن تبليغات و داد و هوار كردن.

ما و بچه ها دور تا دور گدهاي دانشگاه زنجيرهاي انساني درست كرديم تا جلوي حجوم اين نيروها رو بگيريم.

اما ظاهرا طايفه بسيجي ها, احمدي نژادتر يعني وحشي تر از اين حرفها بودن. به همين خاطر بجاي كندن اعلاميه ها اين بار خود بز رو از جا كندن.

اين يكي خيلي جديد بود واقعا, بعد هم انگار هنوز عقده هاشون اينجوري باز نشده بود, چون به ما حمله كردن و درگيري شروع شد.

اومديم جلوي ضربه مشت يكي از بسيجيها جا خالي بدم, ديدم اون طرف يكي از مأموران انتظامات خودش رو دراز به دراز انداخته روي زمين و تظاهر مي كنه كه كتك خورده. در حاليكه خاليبندي از تمام حركاتش مي باليد والا.

از بدشانسي يا خوش شانسي ما, برادران حزب اللهي اون مأمور زمين خورده شروع كردن داد و فرياد سر من كه مشت تو باعث شدي اين سرباز گمنام بره توي كوما.

البته من بدم نمي اومد با يك مشت گواهي پزشكي اون طرف رو صادر كنم, اما جو سازي بسيجي ها و آه و نالشون اونقدر ساختگي و مسخره بود كه حتي خودشون هم توي سر هم بندي اين داستان مونده بودن. بعد از اون درگيري تا همين الان كه دارم اين چند خط رو مي نويسم, سه چهاربار مأموران انتظامات با موتور پيچيدن جلوم و دنبال زهر چشم گرفتن نصب كشيدن از من.

بهم ميگن:” خونت رو ميريزيم. خدا بهت رحم كنه, مي بيني“.    

دانشگاهي تو حكومت جمهوري ضد اسلامي رو مي بينيد تو رو خدا, تو روز روشن انتظامات به دانشجويان حمله مي كنن و بعد هم ميگن خونت رو ميريزيم.

به يكيشون گفتم:” زياد تند نرو موتور ميسوزوني, جلو چشم اربابت عكس نكبتش رو آتيش زديم. هيچ غلطي نتونست بكنه. تو كه خيلي ريزتر از اين حرفهايي“.      

من بار اولم نبود كه اينطوري مي رفتم تو سينه يك مأمور, اما ظاهرا اون اولين بارش بود كه اين جمله رو مي شنيد, چون رنگش كچ ديوار شده بود.

اين هم از حكايت چهارشنبه ما, چقدر اين شعار بچه هاي دانشگاه تهران رو دوست دارم كه ميگه:

 

” از آسمان دانشگاه گر تير و فتنه بارد, جنبش ادامه دارد“.

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 11:13 AM توسط دانشجو |